تنهائی را عق می کنم
تحمیل تنهائی را عق می کنم
من هجای انتظار را خوب می دانم
وقتی آواز نیامدنت را در گوش ذهنم زمزمه می کنی
زمانی که دیگر هیچ کلاغی قار قار نمی کند
و گلهای شمعدانی بی لبخند باران خشک می شوند
آن هنگام که اتفاقٍ ناگهانیٍ رویائی را تصویر می کنم