سیاه قلم های دفترم ، هی در نرفتن روزها پافشاری می کنند ، روزهای درد ، روزهای تنگ ، روزهای بی قراری و تلخ... ببین ! اگر روزی رفتم و باز نگشتم نپرسی چرا ، انسانیتم را زیر نگاههایت خاکستری نکنی ! زلفکان آرامشم را به غضب نپریشی... دیگر ماندن و صبوری از آنِ سادگانی که تازه از راه رسیده اند ، بگذار برای یک بار هم رفتن از آن من باشد و پرسه در کوچه های تَنگ گشتن از آن تو... سالهاست که سکوت کرده ام هر که از راه رسید و سنگی به شیشه دلم پرتاب کرد و... شاید اینبار آینه زیبائیت نباشم خوب من !