تبليغاتX
دستها - هذیان نمی گویم ، باور کن !!!
امروز هم

وقتی نفرت را پُک می زند

و دودش را

به شیشه های بی باران تف می کند

جوانه نو رسیده ای را قیاس می کنم

ــ که شکوفه هایش را به ژست دود می فروشد ــ

با تو

چقدر توفیر دارد

...

به شکل جنینی در رحم زندگی ام

رو به رویم نشسته

همچون پیری

که در سفر کوتاه زندگی

کوله بارش ،

درد و درد و درد است

...

امروز هم فکر می کنم

در کدام سنگر زندگی

به هم رزمان خود !

زخم می زنیم...

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/03/25ساعت 14:34 توسط شمعدانی |