سیاه قلم های دفترم ، هی در نرفتن روزها پافشاری می کنند ، روزهای درد ، روزهای تنگ ، روزهای بی قراری و تلخ... ببین ! اگر روزی رفتم و باز نگشتم نپرسی چرا ، انسانیتم را زیر نگاههایت خاکستری نکنی ! زلفکان آرامشم را به غضب نپریشی... دیگر ماندن و صبوری از آنِ سادگانی که تازه از راه رسیده اند ، بگذار برای یک بار هم رفتن از آن من باشد و پرسه در کوچه های تَنگ گشتن از آن تو... سالهاست که سکوت کرده ام هر که از راه رسید و سنگی به شیشه دلم پرتاب کرد و... شاید اینبار آینه زیبائیت نباشم خوب من !
وقتی نفرت را پُک می زند
و دودش را
به شیشه های بی باران تف می کند
جوانه نو رسیده ای را قیاس می کنم
ــ که شکوفه هایش را به ژست دود می فروشد ــ
با تو
چقدر توفیر دارد
...
به شکل جنینی در رحم زندگی ام
رو به رویم نشسته
همچون پیری
که در سفر کوتاه زندگی
کوله بارش ،
درد و درد و درد است
...
امروز هم فکر می کنم
در کدام سنگر زندگی
به هم رزمان خود !
زخم می زنیم...