تبليغاتX
دستها
 

دوست خوبم ، خدا جان !

بیا کمی پهلوی دلم بنشین ، خسته ام ، می دانم تو هم خسته ای ، از این بازی نابرابر انسان و انسان...

عجیب دلم میخواهد همان سارا کوچک درون عکس باشم با همان بهانه های کودکانه آب تنی و دوچرخه بازی و خانه مادر بزرگ...

می دانم تو هم خسته ای...

هر دو خسته ایم...

.........................

 به من بگو زندگی خوب است

انسانها مهربانند

به من بگو آسمان آبی است

روز تولدت نزدیک است

به من بگو

پرواز پرنده ها را بنگر !

طلوع خورشید زیباست

بگو هم اکنون لحظه وصال توست

اسب ها رمیده اند

بگو چه بوی خوشی دارد یاس

چه رنگ عجیبی دارد دریا

به من بگو

امروز روز رهائی توست

آسمان بارانی است

...

وقت بیداری اما

در خود پناهم ده !

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 0:19 توسط شمعدانی |

 

نیمی نماز و

نیمی از نیلوفر :

زرتشت

عاشق عاشقان ،

این گونه از دهان سنگ و ستاره

پرسان شد :

- آه ... که از حضور این همه رنج

دامنی کجاست که مهربانم طلب کند ؟!

کجاست ؟!

روشن ترین تفکر بی همتا کجاست ؟!

آن هستی یکسره کجاست ؟!

آن بی خلل در اوزان واژه ها کجاست ؟!

و اکنون

تواناترین بیدار این سیاره

کدام است ؟!

و عاشقان حقیقت برهنه را

به راستی

کیانند ؟!

...

هرمزدیشت/زمزمه های ازلی/سید علی صالحی

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 13:44 توسط شمعدانی |