حالا که گاه نوشتن رسید و مجال طرح زشت و زیبائی ، همه چیز در پیش نگاهم نقش می بندد ، از کدام یک اول باید نوشت ؟ کدام آرزو ارزش نگاشتن دارد ، یا آیا اصلا باید نوشت در عرصه جنگ سانسور و قلم ، که خب البته من تایپ می کنم...
اگر همان دختر بچه دانش آموز مدرسه ۱۷ شهریور بودم ، می نوشتم که آرزو دارم یک جراح مغز شوم ، نه ، حتی جراح قلب را هم قبول نداشتم !!! اما از این آرزو تنها خاطره ای برایم مانده که مرا به خانه کودکی هایم می برد با حضور همبازیهایم ! البته الان هم دست کمی از جراح مغز ندارم که خیلی هنرمندانه می توانم روی مغز همسرم پیاده روی کنم که آن هم شیوه های مختلفی دارد ـ این نکته را متذکر شدم جهت اطلاع دوست خوبم افشین پرورش! که معقتد است دخترها در یک زمان کارهای زیادی در توان انجمشان دارند که این هم یکی از آن موارد است ! ـ
همه دوران کودکی و نوجوانیم با این آرزو گذشته که یک پیانیست باشم و زبان انگلیسی را همچون زبان مادری صحبت کنم ، که البته این آرزوها هنوز ذهن خراب اکنون مرا پر کرده و من نمی دانم کجا هستم !
و اما حالا که از ۲۷ امین سال زندگی ام در حال عبورم ، کاش می شد بتوانم تابستان را بدون عینک آفتابی بگذرانم تا بیشتر نظاره گر خورشید باشم ، نباید فرصتها را از دست داد ، من چه کردم تا به حال ؟
لاله جان !
عرصه را به من سپردی تا این مهملات را سر هم کنم ، پوزش ! بیش از نیستم !!!
یک بار دوستی به من گفت : " بس کن ، این همه از خود نوشتی ، چشمهایت را باز کن..." از آن زمان هر گاه خواستم از آرزویم بگویم و از دستها بنویسم ، حرف آن دوست تکانم می دهد ، می ترسم ، هیچ گاه دوست نداشتم انسان خودخواهی از دید دیگران باشم...
اما خوب من !
اگر خود ندادم کیستم ، چگونه اشکهای تو دلم را بلرزاند ؟ اگر خود گمشده ام را نیابم ، از چه رو به حرفهای شبانه ات گوش کنم تا تو کمی ، فقط کمی غصه فراموش کنی ؟
دوست همدلم !
اینبار هم بگذار همانند همیشه بودنم سکوت کنم ، و از هیچ بودنم سخن نگویم ، بگذار باز هم دستها را از شرم پنهان کنم... اینبار هم بگذار اینگونه آرزو کنم :
آرزو می کنم سلامت همیشگی ، آرامش جاودانه برای همه انسانها و بدان که برای مادران همشه بیشتر خواسته ام ! صداقت ، و گذشت را برای تمام روابط انسانی آرزومندم ، که دروغ نابود باید و عدالت حکمفرما شود !
می خواهم این یک را فریاد بزنم " که ای کاش روزی هم باشد از روزهای خوب آفریدگارم که هیچ کودکی ناخواسته و به هرز پا به هستی نگذارد ، که من از انسان بودنم شرمگینم...
عدالت ، انسانیت ، عدالت ، انسانیت ، عدالت ، انسانیت... آرزوی من است ، افسوس !!!
...
حالا دستهایم را به آسمان می برم و می طلبم...
" نیایش "
مهربان من ! می دانی و می دانم تا چه حد گناهکارم ، تو درمان من ! چاره ای بیاندیش برای روح نا آرامم. من ، به جائی نرسیدم که باید... پس آرامش می خواهم ، استقامت نیازمندم. به من مناعت طبع عطا کن ! چشمانم را باز کن تا نیازمندان را بنگرم ، از محتاجان پند گیرم.
دوست خاموشم ! با یاد تو ، زندگی بایدم و با تصویر زیبای عشق نفس کشیدن شایدم. خالق من ! مرا دوباره خلق کن تا بندگی کنم. فقط تو می دانی که در آرزوی پروازم و فقط تو می توانی رهائیم بخشی. مرا دوست بدار ، ببخش و بیامرز !
خدایا ! سلام
...
عجب مهمانی با شکوهی ، وه چه آسمان پر ستاره ای !
...
سکوت...
سکوت تا ذره ذره درون نا آرامم نفوذ می کند ، و من...
راستی... به دنبال چه آمده بودم ؟
اینجا کویر است.
ستاره باران آسمانش بی همتا ، و از سکوت غوغائی بر پاست !
در این میان...
من در پی چیستم ؟
...
خداوندا !
در تاریکی کویر به دنبال خود می گردم ، من گم شدم !
...
تو را به عظمت و عمق سکوت
مرا
در ره جستنهای پر هیاهوی زندگی
به حال خود وامگذار.