چند روزیه که خوندن کتاب بانوی شکسته ـ اثر سیمون دوبووار ـ رو شروع کردم. حکایت زنیست که شوهرش به او خیانت کرده...
هر دفعه که کتاب رو باز می کنم اونقدر از برخورد زن داستان کلافه می شم که ناخودآگاه کتاب رو می بندم ، به یاد ندارم در مورد هیچ کتاب یا فیلی چنین عکس العملی داشته باشم. با اینکه هر وقت در مورد این مساله فکر می کنم و اینکه اگر روزی همسرم چنین کاری با من بکنه ، قدرت زیادی خواهم داشت برای هضم کردنش و خیلی راحت از زندگیش بیرون می رم و یا به معنای بهتر ترکش میکنم ، اما...
اما نمی دونم چرا اینهمه این کتاب روی من تاثیر بد گذاشته !؟ شاید به دلیل برخود عجیب و البته آشنای زن داستان با رفتار شوهرشه ، که همچنان ادامه می ده و تلاش می کنه منطقی باشه ، همسرش رو آزاد بگذاره که یه زمانی پس از سیر و خسته شدن بر گرده...!!!
جالب اینه که این کتاب مال یکی از دوستان خوبمه که اون هم وضعیتی مشابه این زن داره و همسرش ترکش کرده ، همش فکر می کنم اون چطور می خواد این کتاب رو بخونه...اما نه ، شاید دوست من به دلیل لمس این شرایط بهتر از من باهاش کنار بیاد و راحت تر تمومش کنه !!!
نکته مهم داستان مهارت و قدرت نویسنده است که این حس رو اینقدر عمیق انتقال داد !!!
صدای پایت را
از بین هزاران صدای بد روزگار
توان تفکیکم نیست
تو بگو از کدام سو خواهی آمد
تا به بدرقه ات بیایم
که خانه دلم
دیگر
جای ماندن نیست !
گفته بودم
زیباترین نیلوفران آبها را
به استقبالت خواهم فرستاد
حواست با من نبود...
...
نگاهت پی نگاهی دیگر
و دستانت
به چیدن گلهای اقاقی مشغول
چگونه بود راز با تو بودن ؟
دل و دستم آنقدر صبر پیشه کرده اند
که تمامی راهها
پر شده از علفهای هرز بیهودگی !!!
...
می خواهم خودم باشم
یگانه ام با تو
با هوای اینجا فقط...
از آن روز
که قول نیلوفران آبی را
به تو داده ام
همه آبهای دلم را
زیر پا گذاشته ام
کجاست نیلوفری برای چیدن دستهای من ؟
راست قامتانی از دیار دور
که یارای دیدارشان نیست...
با اینهمه صبر کن
خواهم آمد
به دیار دلت
آبهایش پر نیلوفر بالغ
...
دستانم را فریاد کن...
صبح ها مثل قبل هر وقت بخوام از خواب بیدار می شم
یه چیزی به عنوان صبحانه می خورم
امروز رو با سی دی جیبسی کینگ که کادوی تولدمه شروع کردم
عاشق آهنگ های آروم و آرامش دهنده هستم
در عین حال منتظر زنگشون هستم ، فکر کنم دوباره باید برگردم
خرن خب
مثل همه آدمها یه عالمه نقشه کشیدم ، راستش نمی دونم از کجا باید شروع کنم
...
دو ، سه شب پیش رضا با نسرین چت می کرد
نسرین کانادا زندگی می کنه
وب داده بودن
همش گریه می کرد
که آمریکا و کانادا در آماده باش کامل هستن
برای حمله به ایران
...
اتفاقات عجیبی رخ میده
نمی دونم تو سرمون چی میگذره
من هم می خواستم دوباره
از دلم ، دستم بنویسم
اما...
فکر یه جنگ دوباره
انسان کشی
آوارگی
قحطی
تجاوز
آروومم نمی ذاره
حتی با سی دی جیبسی کینگ
همون موقع که رضا و نسرین از جنگ می گفتند
من هم یه فیلم درباره جنگ آمریکا با ویتنام می دیدم
می ترسم
...
فکر داداشام که سرباز ن
...
واسه همین اینطور ما رو در گیر غم نون و مسکن و آلودگی کردن
اولین بمب رو که بندازن رو سرمون
اون موقع تازه می فهمیم دنیا چه خبر بوده و
دور از جون شما
بعضی از مردم احمق ما
به داشتن نیروگاه هسته ای افتخار میکنن
حالا هم به همونها می گم
که روزی شاهد خواهید بود
که همین بمبهای هسته ای
چطور زندگی تون رو نابود می کنه
...
کاش دستهای من به جای تایپ این کابوسها
قدرت خلق کردن داشتن
...
باید پناه گرفتن رو یاد بگیرم
یه جنگ دیگه در راهه
...