تبليغاتX
دستها
ناگهان اتفاق افتاد ، چگونگی اش را به خاطر ندارم اما ، چرائی اش را می دانم ! وجود خاکی ام ، پیوند خورده به آدمیانی آنسوی تاریخ ! نمی دانم متعلق به کدام عصر و دوره ای هستم اما می دانم من ، زمانی ، جائی ، به خاک روح می دادم و خود را با دستانم فریاد می زدم. نمی دانم کجای تاریخ رها شدم ، اما می دانم که چه می گویم و چه می خواهم ! گاهی فکر می کنم ، اینجا را یا به اشتباه آمده ام و یا اگر باید می آمدم ، پس رسالتی هست که محتاج دستان من است. دستها ، به راستی این دستها هستند و البته نگاهها که تاریخ را می سازند. دیروز نگاهم یخ زد در نگاه زنی که با فرزندش در خیابان با کبریت التماس می کرد. فکر می کردم شاید اگر من جای او بودم با کبریت وجودم را به شعله می کشیدم ، اما او شاید نمی خواست که اجاق سرد خانه من بی آتش بماند.ه
به که می توان گفت ، حقیقت تلخ را که به راستی همه آدمیان به دنبال شیرینی دروغ هستند ! به راستی غیر از خدا به که می توان ایمان داشت. که همه ما انسانها از بی ایمانی به فلسفه بافی زندگی پناه می بریم ! چقدر گمیم ، چقدر تلخ ، چقدر پوچیم !!! ه
چقدر سخت است که بدانیم انسان بودن با آدم بودن فرق دارد ، مثل بودن و خوب بودن !؟
همه ما به پناهگاهی محتاجیم در درونمان ! پناهگاهی که شاید هیج کس را جای ماندن نباشد ! باید به دنبال دلیل باشم ، دلیلی برای این همه سردرگمی ، این همه بی قراری ! ... پس باز هم وقت رفتن است ، مدت زیادی است که اینجا مانده ام ! تهی ام ، نیستم !!!ه
نمی دانم شب را یا روز را دوست دارم برای رفتن ، خورشید را ، ستارگان و مهتاب را ، کوه را و دریا را یا جنگل و کویر ! نمی دانم ! اما کاش می شد پیاده رفت با کوله باری از خاک و آب و باد و آتش !!! با کوله باری از آنچه سرشته است مرا ، با کوله باری از بی نیازی ! باید بی نیاز بود تا آدم شد. آنوقت می توان بخشید ، دوست داشت ، ایمان آورد ، صداقت داشت ، اعتماد کرد !!! بخشیدن ، دوست داشتن... به راستی اعتماد کردن سخت تر است !!!ه
امروز اینجایم ، فردا... کاش می شد فردا جای دیگری باشم ! اینجا خوب است ، اما نه برای ماندن. هیج جائی برای ماندن نیست ، اما راههای زیادی برای رفتن هست. آه... رفتن ، پرواز کردن ، دور رفتن ، نزدیک شدن ، جریان داشتن ، آدم بودن ، زندگی کردن. آن هنگام که به تک تک این لغات می اندیشم ، به راستی فکر می کنم همه اینها زائیده فکر آدمی است ، آدمی که انسان نیز هست ، انسانی که آدمیت می داند . چه هیجانی دارد وقتی بلند می شوی ، کوله بارت را بر می داری و قدم در جاده همیشگی رفتن می گذاری !می توانی گاهی هم بایستی ، برگردی ، دست تکان دهی و به یاد آری. وقت رفتن است ، محتاج رفتنم ، قول می دهم به یاد آرم !!!
+ نوشته شده در شنبه 1385/10/02ساعت 17:32 توسط شمعدانی |