چرا در آغاز هر ناگفته ای که به ذهنم هجوم می آورد ، دو کلمه ، فقط دو کلمه « صدای پای... » شکل می گیرد ؟... بگذار برای یکبار هم که شده با « صدای پای...» شروع کنم ! این بگذار را به عقل و یا به همه باید ، نبایدهائی می گویم که قانون بیان وضع می کنند که مثلا جمله « صدای پای آخرین عابر... » جمله ای تکراری است !!! مساله این است که آیا اصلا آخرین عابری وجود دارد که صدای پایش را لحظه لحظه منتظر باشم ؟! کدامین آخرین عابر ؟! مگر نه اینکه به دنبال سایه هر عابری ، صدای قدمهای عابری دیگر به گوش می رسد ؟!... پس اینگونه می توانم بگویم : صدای پای تو ، بین رد پاهای عابرین دور و نزدیک ، چه ضرب آهنگ زیبائی ، ریتم می کند!... شاید هر بار می خواستم بگویم صدای پای تو را همیشه می شوم. شاید دوست دارم تو ، فقط تو برایم آخرین عابر باشی و رسیدن تو ، به معنی پایان انتظار باشد و شیرینی انتظاری دوباره ، فقط و فقط پس از رفتن تو ، لحظه هایم را شماره کند!... پس باز هم... « صدای پای آخرین عابر ، صدائی جز صدای پای تو نخواهد بود ! »
+
نوشته شده در جمعه
1385/09/10ساعت 10:47 توسط شمعدانی
|