تنهائی را عق می کنم
تحمیل تنهائی را عق می کنم
من هجای انتظار را خوب می دانم
وقتی آواز نیامدنت را در گوش ذهنم زمزمه می کنی
زمانی که دیگر هیچ کلاغی قار قار نمی کند
و گلهای شمعدانی بی لبخند باران خشک می شوند
آن هنگام که اتفاقٍ ناگهانیٍ رویائی را تصویر می کنم
زندگی سراسر ،
وحشت لحظه های آسیمه سر است
تمام روز گوشهایم را کَر می کنم
از صدای نحس کلاغان
همه شبها چشمانم باز است
در وحشت کابوسهای هر لحظه
رهایم کن ،
می خواهم بخوابم...
سیاه قلم های دفترم ، هی در نرفتن روزها پافشاری می کنند ، روزهای درد ، روزهای تنگ ، روزهای بی قراری و تلخ... ببین ! اگر روزی رفتم و باز نگشتم نپرسی چرا ، انسانیتم را زیر نگاههایت خاکستری نکنی ! زلفکان آرامشم را به غضب نپریشی... دیگر ماندن و صبوری از آنِ سادگانی که تازه از راه رسیده اند ، بگذار برای یک بار هم رفتن از آن من باشد و پرسه در کوچه های تَنگ گشتن از آن تو... سالهاست که سکوت کرده ام هر که از راه رسید و سنگی به شیشه دلم پرتاب کرد و... شاید اینبار آینه زیبائیت نباشم خوب من !
وقتی نفرت را پُک می زند
و دودش را
به شیشه های بی باران تف می کند
جوانه نو رسیده ای را قیاس می کنم
ــ که شکوفه هایش را به ژست دود می فروشد ــ
با تو
چقدر توفیر دارد
...
به شکل جنینی در رحم زندگی ام
رو به رویم نشسته
همچون پیری
که در سفر کوتاه زندگی
کوله بارش ،
درد و درد و درد است
...
امروز هم فکر می کنم
در کدام سنگر زندگی
به هم رزمان خود !
زخم می زنیم...
دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک ، سرنوشت ، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.
شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم... نمی دانم...
بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم/ نادر ابراهیمی
دل ِ دردهایم از زبان زخم زده روزمرگی سالهای چهار فصل ، خنده اش گرفته است... آخرِ عمرِ بختکیِ آرزوهایم ، آغاز زندگی ام از هم اکنون پایان یافته است...